یک خاطره و یک دنیا حرف!

سر کلاس نشسته بودومعلم مشغول درس دادن، کمی سرجاش جابه جا شد و معلم را پایید،

به خیال اینکه معلم اورا نمیبیند شروع کرد زیر لب چیزی برای دوستش تعریف کردن؛

از سکوت کلاس و معلم به خودش اومد،محتاطانه سرش را بالا اورد و نگاه عصبانی و

مهربان معلم را دید...نگاهش را دزدید،خجالت کشید! فهمید که معلم از او توقع نداشت...

عذر خواهی کرد و سرش را پایین انداخت....

حسابی تنبیه شده بود ...او محبوب ترین معلمش را آزرده بود ...!

در فکر رفت... اندیشید !

بار ها خطاهایی کرده بود در حالی که نه محبوب ترین معلمش که محبوب ترین اش

در زمین نگاه اش کرده بود و او نفهمیده بود...محبوب ترینش اشک ریخته بود و او ندیده بود

وای نه ... حتی فکرش اورا دیوانه میکرد...فکر این که آقایش، مولایش....

کسی که پناه بی پناهی هایش بوده است ، اورا دیده است چشمان نگرانش دیده است

که خطا میرود و گناه میکند اما او نفهمیده بود و ادامه داده بود ....

نه حتی خجالت هم نکشیده بود ...

به خودش قول داد هربار که میخواهد خطا برود یادش باشد که

چشمان محبوب ترینش نگاهش میکند...!

نکند چشمهایش بارانی شود!!

http://ghorob.persiangig.com/yosofe%20zahra.gif

 




تاريخ : سه‌شنبه 27 آبان 1393 | 18:41 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید